
من قوی تر از آنی به نظر می رسیدم که نگرانم شوند، و مغرور تر از آنی که مراقبم باشند... و هیچکس نفهمید که چقدر دلم میخواست گاهی خودم را پشتِ اقتدار کسی پنهان کنم و ضعیف ترینِ کسی باشم و پناهنده ی ناگزیرِ آغوشی... دلم میخواست که کسی نگرانم باشد و دلی برای بیقراری ام، بلرزد! آدمی گاهی چه محتاج می شود به واژه ای، حرفی، نگاهی... به صدای لرزانی که از انحنای حنجره و از هیاهوی قلب عاشقی، با اضطراب بیرون بریزد و بگوید؛ نگرانت بودم جانِ دلم، خوبی ؟! آدمی چه بی اندازه...
ادامه مطلب
حرف اول: فردا نیمه شعبان و من در دلتنگی و تلاطم روح... دریاب مرا ای مهربان تر از پدر!آه ای «طلعة الرشيده» من زودتر «غرة الحميده» منپای بگذار روی ديده من كه فقط از من اين قدر مانده...تو چه خواندی كه هر چه باران است چشم های تو را نمی باردتو كجايی كه باد هم حتی از تو عمری است بی خبر مانده*****حرف دوم: خدایا تدبیر کن این روزها و همه روزها و لحظات مرا، که جز تو مدبر و ولیّ و سرپرستی ندارم !امام حسين عليه السلام: مردى در برابر اميرالمؤمنين عليه السلام برخاست و عرض كرد: اى امير مؤمنان! خدا را به چه شنا...
ادامه مطلب
ناگهان پرده برانداختهای یعنی چه مست از خانه برون تاختهای یعنی چه زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب این چنین با همه درساختهای یعنی چه شاه خوبانی و منظور گدایان شدهای قدر این مرتبه نشناختهای یعنی چه نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی بازم از پای درانداختهای یعنی چه سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان و از میان تیغ به ما آختهای یعنی چه هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول عاقبت با همه کج باختهای یعنی چه حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار خانه از غیر نپرداختهای...
ادامه مطلب
از صفحه لینکدین یک مشاور احتمالا 60 ساله: امروز یه مشاوره داشتم که من رو یاد مطلبی انداختمن سال 75 ازدواج کردمسال 67 اولین کار ساعتیو سال 69 عملاً استخدام شدماونم تازه آخر 69 بودوقتی ازدواج کردم خودم رو آدم با تجربه و بسیار واردی میدونستم و فکر میکردم چشم بازار و مهندسی و مدیریت رو کور کردموقتی دلار 150 تومن بود ساعتی 1500 تومن میگرفتم که به حساب الان میشه 250 هزار تومن یا روزی 2 ملیونیه آتلیه با حدود هشت نفر بهم داده بودندچک سفید امضأ برای خرید لوازمتازه دو تا نرم افزار و سه تا مقاله و کلی...
ادامه مطلب