خرید بک لینک
مدتهاست به برنامه ریزی برای اولویت های زندگی ام فکر میکنم و به این نتیجه رسیدم در شرایط فعلی بهترین گزینه انصراف از کار بیرون از منزل است! بعد از مقدمات و اعلام به مدیر، امروز استعفای خودم رو قطعی کردم و صادقانه گفتم فعلا اولویت های دیگری در زندگی دارم.الان تنها در اتاق کارم نشسته ام و بعد از جمع بندی و تحویل کارها، دارم به ادامه مسیر فکر میکنم و با احساسی در دلم، یاد این آیه افتادم: فَأَوْجَسَ فِي نَفْسِهِ خِيفَةً مُوسَى* "در اين هنگام موسي ترس خفيفي در دل احساس كرد."در تفسیر این آیه نوشته شده: «أَوْجَسَ» از ماده «ايجاس» در اصل از «وجس» (بر وزن حبس) به معنى صداى پنهان گرفته شده است، بنابراين «ايجاس» به معنى يك احساس پنهانى و درونى است، و اين تعبير نشان مى‌دهد كه ترس درونى موسى‌ عليه السلام، سطحى و خفيف بود تازه آن هم به خاطر اين نبود كه براى صحنه رعب‌انگيزى كه بر اثر سحر ساحران به وجود آمده بود اهميتى قائل شده باشد. بلكه از اين بيم داشت كه نكند مردم تحت تأثير اين صحنه واقع شوند، آن چنان كه بازگرداندن آنها آسان نباشد. و يا پيش از آن كه موسى‌ عليه السلام مجال نشان دادن معجزه خود را داشته باشد جمعى صحنه را ترك گويند، يا از صحنه بيرونشان كنند و حق آشكار نگردد.چنان كه در خطبه 4 «نهج البلاغه» مى‌خوانيم: لَمْ‌يُوجِسْ مُوسى‌ خِيفَةً عَلى‌ نَفْسِهِ بَلْ أَشْفَقَ مِنْ غَلَبَةِ الْجُهَّالِ وَ دُوَلِ الضَّلالِ: «موسى‌ عليه السلام هرگز به خاطر خودش در درون دل احساس ترس نكرد، بلكه از آن ترسيد كه جاهلان غلبه كنند و دولت‌هاى ضلال، پيروز شوند».به این می اندیشم که من و مخمل چالش های متعددی را در کنار هم و با موفقیت پشت سر گذاشتیم پس این "خیفة" را هم نباید به دلم راه دهم! و دلم را به آیه بعدی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا قاسمی تاريخ: يکشنبه 2 آذر 1404 ساعت: 16:51

قبل نوشت: حرف‌های ناگفته زیاد دارم از شروع به کار در مزرعه بلوبری، ج.ن.گ ۱۲ روزه و حمله به رشت، سفر به مشهد و اتفاقات زیاد ولی فعلا حرف دیگری دارم. احتمالا برای همه پیش میاد که با خوندن یک جمله از کتاب، یا شنیدن یک آهنگ، تماشای یک برش از یک فیلم، گفتن یک حرف، بوییدن یک رایحه، حتی چشیدن طعم یک غذا، به یکباره پرت بشن وسط یک خاطره قدیمی! برای من که آدم خاطره بازی هستم خیلی این مورد پیش میاد. مثلا هر بار لوبیاپلو میپزم با خوردن اولین قاشق غذا یاد مامانم می

برچسب: نویسنده: هلیا قاسمی تاريخ: يکشنبه 2 آذر 1404 ساعت: 16:51

از تنگنای محبس تاریکی از منجلاب تیره‌ی این دنیا بانگ پر از نیاز مرا بشنو آه ای خدای قادر بی همتا!

برچسب: نویسنده: هلیا قاسمی تاريخ: يکشنبه 2 آذر 1404 ساعت: 16:51

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی / سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا؟ (شهریار) این بیت واقعا مصداق رفتار نزدیکانم در این روزها و حتی سالهای زندگی من بعد از پدر و مادر است! زمانی که دیر شده...به مخمل گفتم همه در خانواده و حتی در محل کار، برای باور و فهمیدن من دیر کردند، اما لطفا تو اینطور نباش! اگر این دنیا غریبه پرور است، تو آشنا بمان!تو پای خوبی هایت بمان.مردم حرف می زنند، حرف باد می شود،می وزد در هوا و تو را دورتر می کند از تمام کسانی که "باور" برایشان یک چهار حرفی ناآشناست.اگر کسی معنای عاشقانه هایت را نفهمید، بر روی عشق خط نکش!عاشقانه هایت را محکم در آغوش بگیر و بگذار برای داشتنش آغوشت را بفهمند.دنیا خوب، بد، زشت و زیبا فراوان دارد. تو خوب باش و زیبا بمان!و بگذار با دیدنت هر رهگذر ناامیدی لبخند بزند، رو به آسمان نگاه کند و زیر لب بگوید:"هنوز هم عشق پیدا می شود." از: نادر ابراهیمی پ.ن: کار جدیدم رو خیلی دوست دارم، به مرضیه گفتم برای بازدید از هر پروژه انگار به یک اردو در مناطق سرسبز و باصفای گیلان میرم!از ماهیت اصلی کار قبل ناراضی نبودم و در واقع همون وظایف رو اینجا هم ادامه میدم، ولی حواشی آنجا برایم فرسایشی بود. امروز که مدیر اسبق! زنگ زد گفتم آقای س اینجا خیلی کوچکتر از شرکت قبله ولی من آرامش فکر دارم!کسی چه میدونه زندگی شاید همین باشه... وه که با این عمرهای کوته بیاعتبار / این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 25 مرداد 1403 ساعت: 17:18

أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُآگاه باشید! دل ها فقط به یاد خدا آرام می گیرد. (آیه 28 سوره رعد)باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر استشمشاد سایه پرور من از که کمتر است؟از آستان پیر مغان سر چرا کشمدولت در این سرای و گشایش در این در استدر کوی ما شکسته دلی میخرند و بسبازار خود فروشی از آن سوی دیگر استیک قصه بیش نیست غم عشق و این عجبکز هر زبان که می شنوم نامکرر استما آبروی فقر و قناعت نمی بریمبا پادشه بگوی که روزی مقدر است (شیخ بهایی)ذکر این روزهایم:يَا عُدَّتِى فِى شِدَّتِى، يَاحافِظِى فِى غُرْبَتِى، يَا مُونِسِى فِى وَحْدَتِى، يَا وَلِيِّى فِى نِعْمَتِى، يَاكَهْفِى حِينَ تُعْيِينِى الْمَذَاهِبُ، وَتُسَلِّمُنِى الْأَقارِبُ، وَيَخْذُلُنِى كُلُّ صَاحِبٍ ...ای توشهام در سختی، ای نگهدارم در غربت، ای همدمم در تنهایی، ای سرپرستم در نعمت، ای پناهم آنگاه که روشهای ناهنجار درماندهام سازد و نزدیکان رهایم کنند و هر همدمی دست از یاریام بردارد... ... يَا شَفِيقُ يا رَفِيقُ، فُكَّنِى مِنْ حَلَقِ الْمَضِيقِ، وَاصْرِفْ عَنِّى كُلَّ هَمٍّ وَغَمٍّ وَضِيقٍ، وَاكْفِنِى شَرَّ مَا لَاأُطِيقُ، وَأَعِنِّى عَلَىٰ ما أُطِيقُ ... ای مهربان ای دوست، رهایم کن از بندهای تنگناها و هر غم و اندوه و تنگی را از من برگردان و شرّ آنچه را تاب نیاورم از من دور ساز و بر آنچه میتوانم یاریام ده ** دعای مشلول پ.ن: زخمها خوب می شوند اما خوب شدن با مثل روز اول شدن خیلی فرق دارد. (پنه لوپه به جنگ میرود. اوریانا فالاچی) نمیدانم کجای این قصه ایستاده ام؟ اما مومنم به آنچه در زلال روشنای آیات قرآن دیدم. هیچکس از آینده خبر ندارد اما کاش حال کسی را تلخ نکنیم! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا قاسمی تاريخ: سه شنبه 29 خرداد 1403 ساعت: 19:50

الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ طُوبَى لَهُمْ وَحُسْنُ مَآبٍکسانی که ایمان آوردند، و کارهای شایسته انجام دادند، برای آنان زندگی خوش و با سعادت و بازگشتی نیک است.سوره رعد آیه 29آخرین مرحله عشقهمین یک سخن استبگذارید خدا کار خودش را بکند... از نیمه شعبان تا آخرین روزهای ماه مبارک رمضان بر خوان رحمت خاصه خداوند رحیم میهمان شدیمو کنار هفت سین و نهنگ چوبی زیبایم بهار شد!هر چند کمی تلخ و تنها... ولی من یقین دارم به: فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا . إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًابهار می شود به هر لبخندتبی یاری زمینبی باور زمان سپاس و ستایش از آنِ توست ای خدایِ مهربان موعودی ها! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا قاسمی تاريخ: يکشنبه 2 ارديبهشت 1403 ساعت: 15:55

حَسْبِ حالی نَنِوشتی و شد ایّامی چند / محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند؟ما بدان مقصدِ عالی نتوانیم رسید / هم مگر پیش نَهَد لطفِ شما گامی چندچون مِی از خُم به سبو رفت و گُل افکند نقاب / فرصتِ عیش نگه دار و بزن جامی چندقندِ آمیخته با گُل نه علاجِ دلِ ماست / بوسهای چند برآمیز به دشنامی چندزاهد از کوچهٔ رندان به سلامت بگذر / تا خرابت نکند صحبتِ بدنامی چندعیبِ مِی جمله چو گفتی، هنرش نیز بگو / نفیِ حکمت مکن از بهرِ دلِ عامی چندای گدایانِ خرابات خدا یارِ شماست / چشمِ اِنعام مدارید ز اَنعامی چندپیرِ میخانه چه خوش گفت به دُردی کشِ خویش / که مگو حالِ دلِ سوخته با خامی چندحافظ از شوقِ رخِ مهر فروغِ تو بسوخت / کامگارا نظری کن سویِ ناکامی چندپ.ن: حافظ اینقدر زیبا روزگارِ من رو توصیف کرده که جا برای هیچ پی نوشتی باقی نمی مونه...از این تنهایی که مغز استخوانم را سوزانده خسته ام... خسته ام کاش کسی حال مرا میفهمید! قلبم به درد میاد از این همه اعتماد و سرسپردگی به نزدیکترین ها... یکی از همکاران مهربون و خانم ساختمان اداری (منابع انسانی مریم) همین که من رو دید، بی مقدمه پرسید تو ازدواج کردی؟ و چقدر تلخ بودی برایم، انکارِ این موضوع...** اینجا و این ساعت و این روز می نویسم برای آینده و آیندگان: من در انتخابم اشتباه نکردم و حتی اگر روزی "دور گردون بر مراد من نرفت" و به خودم ثابت شد که اشتباه کردم، از ته دل فریاد می زنم: زنده باد اشتباه شیرین من! چرا که باعث شد حلاوت زندگی و بندگی را به سیاقی دیگر بچشم و تلخی روزگار را حتی برای لحظه ای از یاد ببرم! خدایا شکرت! یا رادَّ ما قَدْ فاتَ... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا قاسمی تاريخ: چهارشنبه 9 اسفند 1402 ساعت: 18:58

جمعه 26 آبان نگار زنگ زد که نمیخوام تولدم رو تو خوابگاه بمونم، فردا میام پیشت! منم با کمال میل قبول کردم. براش کیک تولد گرفتم و مثل یک خاله مهربون سورپرایزش کردم. یکشنبه 28 آبان هم با هم رفتیم بیرون، اول عینک جدیدم رو گرفتم و بعدش رفتیم کافه شارونا! کلی پیاده روی کردیم و خوش گذشت. دوشنبه شب با هم فیلم "مردی به نام اُتو" با بازی تام هنکس رو دیدیم و ماکارونی درست کردم! سه شنبه که برگشت تهران، وقتی رسید خوابگاه بهم زنگ زد که خاله بهترین تولد بیست سالگی بود که انتظارش رو داشتم! خوشحالم کنارت بودم! گفتم انشاءا... سال های دیگه خارج از کشور تولد بگیریم با هم... خوشحالم برای پیشرفت هاش، برای اینکه قراره تو دو تا کنسرت بزرگ باشه. کمی هم نگرانم برای دلهره هاش برای مادرش، برای خواهرجونِ همیشه مهربانم. خدایا خودت به همه ما کمک کن!بعد از تولد نگار، روز آخر آبان همراه سارا و فاطمه راهی سفر به سمت ارومیه شدیم تا به جلسه دفاع رساله زهرا در اول آذر برسیم. خداروشکر جلسه دفاع به خوبی برگزار شد. دانشگاه و شهر ارومیه رو خیلی دوست داشتم و کلی زرد و نارنجی پاییز رو مهمون چشمام کردم. فرداش از ارومیه به سمت اردبیل رفتیم و در مسیر از دریاچه ارومیه و جاده برفی تبریز گذشتیم و کلی سوغاتی هم خریدیم.اردبیل رو خیلی دوست داشتم شهر تاریخی و مذهبی به نظر می رسید، پل معلق مشگین شهر و آب گرم سرعین هم رفتیم. عاشق آرامگاه شیخ صفی الدین اردبیلی شدم انگار یک تکه از تاریخ رو جلوی راهت گذاشتن که قدم بزنی و لذت ببری و از اون مهم تر عبرت بگیری. هر چیزی که نظرم رو جلب میکرد من رو یاد یک بیت شعر می انداخت، مثل اسطرلابی که تو موزه باستان شناسی بود:عشق اسطرلاب اسرار خداست / علت عاشق ز علت ها جداستآخرین محلی که دیدیم جنت سراادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا قاسمی تاريخ: چهارشنبه 15 آذر 1402 ساعت: 18:03

من رنج بسیار کشیده ام و می کشم، اما به آرامی و در عین کرامت رنج می برم. رنج را بخشی از زندگی میدانم، بخشی بسیار مهم. چگونه چیزی بیاموزم اگر رنج نبرم؟ اما به هنگام رنج آرام می مانم. چه کسی باور میکند من رنجی عمیق دارم؟ گمان نمیکنم نباید رنجی باشد؛ گمان نمیکنم وجود رنج نشانه اشکال است؛ گمان نمیکنم نباید در تکاپوی رفع رنج باشم؛ سعی در غلبه بر رنج ندارم، اما در تلاش ام که رنج را "معنا" کنم؛ در تلاش ام رنج را عمیقا "درک" کنم. بدون مقاومت افسرده و پریشان نیستم. تنها امید دارم به حد کافی برای درک رنج و زندگی خردمند باشم! برف در تابستان- از سایاداو یو جوتیکاآلبر کامو تو کتاب «مرگ خوش» نوشته، بیماری اش اینقدر طولانی شد که اطرافیانش به مریضی اش عادت کردند و از یاد بردند که اون داره عذاب میکشه و یک روزی میمیره. حقیقت اینه گاهی هر چیزی که مربوط به ماست برای اطرافیانمون تبدیل به عادت میشه. درد و رنجهامون، بیماریهامون، حتی عشق و محبتمون نسبت به آدمها، براشون تبدیل به عادت میشه و دیگه به چشم نمیاد. گاهی حضور دائمی ما، عشقِ بیقید و شرط ما باعث میشه حتی دیده نشیم... مثل این روزهای من، وقتی به وضوح بیان میکنم حالم خوب نیست و از این وضعیت خسته شدم ولی هیچکس باور نمیکنه! و حتی با تلخی بهم میگن خودت خواستی... کاش به خواسته ی الانِ من هم توجه کنید؛ نه اینکه بجای همراهی، مایه ی عذابم باشید. اونقدر حالم بده که در مقابل کتاب خوندن هم مقاومت میکنم!با خودم میگم چرا باید بود و نبود آدمای دورت واست مهم باشه وقتی تو حال بدیات و تو سخت ترین روزهای زندگیت همیشه تنهایی؟ وقتی "عمق تنهایی" رو بعضی جاها خیلی زیاد حس میکنی:۱. وقتی حالت خیلی بده و کسی نیست که باهات بیاد درمانگاه، تنها میری.۲. وقتی میخوایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا قاسمی تاريخ: سه شنبه 23 آبان 1402 ساعت: 18:53

قبل نوشت: قلبم مالامال اندوه برای فلسطینیان و کودکان غزه است ولی واقعا نمیدونم چیکار باید بکنم؟یک مالزیایی تو لینکدین با کنایه به یک ایرانی گفته بود ما پرچمی رو آتش نمیزنیم و لگدکوب نمیکنیم ولی بجاش برای صلح همه مردم دعا میکنیم و لبخند میزنیم و برای مردم غزه غذا و دارو میفرستیم... با تمام نفرتی که از رژیم صهیونیستی دارم ولی انصافا جمله ایشون من رو قانع کرد که گویا ما راه رو غلط رفتیم!جایی دورتر از خودم ایستاده ام به تماشای کسی که جای من زندگی میکند، چه بی رحمانه تنهاست و چه به ناچار قوی! اما به جایی میرسی که دیگه از اینکه قوی به نظر بیای هم خسته میشی! کتاب خاطرات متیو پری (کاراکتر چندلر بینگ)، شاید بهترین اثر برای دانستن این موضوع باشد که "افسردگی چهره ندارد" خنده هایی هستند که نقاب غم و دردهای بزرگ می شوند... لیسا کودرو (کاراکتر فیبی بوفی) در قسمتی از کتاب نوشته: "روح ما هم خبر نداشت که چندلر داره در اوج شهرت چه روزهای سخت و دردناکی رو میگذرونه" ** تابو حرف نزدن و مخفی کردن افسردگی رو بشکنیم... بله یه موقع هایی واقعا حالمون بده و تحمل این حال بد لعنتی، تو تنهایی خیلی سخت تره. گاهی فقط یه آغوش یا یه شونه امن نیاز داری تا آروم بشی، نه هیچ حرف قلنبه و سلمبه ای! فقط همین! (من در پرانتز: هیچکسی کنار من نیست تا از این حال بد بهش بگم و البته که گفتنش هم فایده ای نداره وقتی در پاسخ بهت بجای همدلی و همدردی، نمک روی زخم هات بپاشن...)بهش فکر نکن قوی باش!!! گفتن این جمله به آدم افسرده شبیه این هست که به کسی که پاش شکسته بگی که راه برو و بدو! ولی کاش بدونیم که افسردگی کاری میکنه که حتی انرژی برای کوچکترین کارهات هم باقی نمونه، میدونی بعضی روزها پایین اومدن از تخت خوابت هم از تو قهرمان میادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا قاسمی تاريخ: دوشنبه 15 آبان 1402 ساعت: 15:43

آسمانش را گرفته تنگ در آغوشابر؛ با آن پوستین سرد نمناکشباغ بیبرگی،روز و شب تنهاست،با سکوت پاک غمناکشساز او باران، سرودش بادجامهاش شولای عریانیستور جز اینش جامهای بایدبافته بس شعلهی زرتار پودش بادگو بروید ، یا نرود، هرچه در هر جا که خواهد، یا نمیخواهدباغبان و رهگذران نیستباغ نومیدانچشم در راه بهاری نیستگر ز چشمش پرتو گرمی نمیتابدور برویش برگ لبخندی نمیرویدباغ بیبرگی که میگوید که زیبا نیست؟داستان از میوههای سربه گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک میگویدباغ بیبرگیخندهاش خونیست اشک آمیزجاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آنپادشاه فصلها ، پاییزمهدی اخوان ثالث ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا قاسمی تاريخ: چهارشنبه 26 مهر 1402 ساعت: 2:04

قبل نوشت: بار سوم هم نشد که بشه! یعنی حالا چی میشه؟حاج خانم میگه هیچ چیزی رو با اصرار از خدا نخواه...ولی من پشت سرم چند روزه درد میکنه و خوب نمیشه...کاش تموم شه این زندگی...اگه من بمیرم مطمئنا به قانون زمین بر نمیخوره و هیچکس با خبر نمیشه !مردم از انگیزه های شماو صداقت شماو اهمیت رنج هایتانجز با مرگ شما متقاعد نمی شوند،تا وقتی که زنده اید وضع شما برایشان مشکوک استفقط شایسته تردید آنان هستید!اگر می توانستم خودکشی کنمو بعد قیافه ی آنها را ببینم،بله، در این صورت به زحمتش می ارزید!ولی، خاک تاریک و تابوت ضخیم استو از ورای کفن چیزی دیده نمی شود...... من زندگی را دوست دارم، ضعف حقیقی من همین است ...«وای بر شما اگر همه از شما خوب بگویند!» آه! کسی که این را گفته کلامش زر بوده است!چون احتیاج داشتم دوست بدارمو دوستم بدارندتصور کردم که عاشق شده امبه عبارت دیگر خودم را به حماقت زدم...آلبر کامو، سقوطپ.ن: الهی و ربی من لی غیرک؟کاش که این فاصله را کم کنی... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا قاسمی تاريخ: چهارشنبه 26 مهر 1402 ساعت: 2:04

از زمانی که جنبش موسوم به زنان به شعار وارداتی ز.ن، ز.ن.د.گ.ی، و حالا مثلا آزادی! شروع شده بود؛ من فارغ از دیدگاه و تفکرات شخصیم در رد یا تایید این نوع اعتراضات، به طور کلی با این شعار جنسیت زده مشکل داشتم! اگر ما بانوان خواهان حقوق برابر هستیم، لازم نیست در شعار و حرف این خواسته رو به بقیه تحمیل کنیم! بنظرم باید در عمل پای خواسته خودمان بایستیم.به طور مثال خودم! من یک خانم هستم که در محیطی صنعتی، مردانه و گاها خشن! در حال کارم، اما اینقدر خنثی رفتار کرده ام که هرگز به کسی اجازه قضاوت شرایط کاریم از روی جنسیت رو ندادم. در کنارش زمانی هم که در خانه خودم و به دور از شرایط خاص هستم، گاها به خانم صاحبخانه به شوخی میگم که بلند کردن وسایل سنگین کار مردانه است و از من بر نمیاد! یا به قول دوستانم من یک دختر پروانه ای و با کلی احساسات شاعرانه ام!اینکه زن مظهر زندگی و بالندگی است به نظر من از بدیهیات است و لازم نیست ما این موضوع را شعارگونه در بوق و کرنا کنیم! از همه اینها گذشته، برای ارزش بخشی به مقام بانوان که به هر دلیلی در جامعه فعلی کمرنگ شده و یا از یاد رفته، و یا حتی عده ای دین زده سعی در عدم پذیرش آن دارند؛ نیاز به زیرساخت های فرهنگی طی سالیان طولانی داریم!در واقع آنچه باعث نوشتن امروز من شد همین موضوع دیدگاه فرهنگی است! در جایگاه شغلی فعلی من، ما دو همکار خانم هستیم و مدیر ما یک آقاست که برخورد ایشان با ما دو نفر به شکل جالبی متفاوت است! آقای مدیر که انصافا انسان بسیار شریف و محترمی است، احتمالا به دو دلیل من را "خواهر" خطاب میکند! اول نوع پوششِ من، که سعی میکنم کاملا محجبه باشم و دوم اینکه در صحبت کردن کاملا جدی هستم و لحن کلامم بویی از لطافت زنانگی نبرده است! البته در محیط کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا قاسمی تاريخ: شنبه 21 مرداد 1402 ساعت: 20:31

روز جهانی پدر روز شهادت امام جواد علیه السلام و من یک دخترک بابایی که به تاریخ قمری امروز، پدرم آسمانی شد... و پس از آن تنهاتر شدم و هر کسی از راه رسید دلم رو شکست و با تلخی حرفها، روحم رو زخمی کردندیا ابصر الناظرین! من به لطف و رحمت خاصه تو بسیار محتاجم. شادم ز پیچ و تاب محبت که میرسدآخر به زلف، سلسله پیچ و تابهابیداری حیات شود منتهی به مرگآرامش است عاقبت اضطرابهاصائب به این خوشم که مرا آزمودهاندشیرینلبان به باده تلخ عتابهاپ.ن:نمانده در دلم دگر توان دوری / چه سود از این سکوت و آه از این صبوری / تو ای طلوع آرزوی خفته بر باد / بخوان مرا تو ای امید رفته از یاد... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا قاسمی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 13:44

عشق هدف حیات و محرک زندگی من است. زیباتر از عشق چیزی ندیدهام و بالاتر از عشق چیزی نخواستهام. عشق است که روح مرا به تموج وا میدارد، قلب مرا به جوش میآورد، استعدادهای نهفته مرا ظاهر میکند، مرا از خودخواهی وخودبینی میرهاند، دنیای دیگری حس میکنم، در عالم وجود محو میشوم، احساسی لطیف و قلبی حساس و دیدهای زیبابین پیدا میکنم. لرزش یک برگ، نور یک ستاره دور، موریانه کوچک، نسیم ملایم سحر، موج دریا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا میربایند و از این عالم به

برچسب: نویسنده: هلیا قاسمی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 13:44

صفحه بندی