
ماه بالای سر آبادی است ،اهل آبادی در خواب.روی این مهتابی ، خشت غربت را می بویم.باغ همسایه چراغش روشن،من چراغم خاموش ،ماه تابیده به بشقاب خیار ، به لب کوزه آب.غوک ها می خوانند.مرغ حق هم گاهی.کوه نزدیک من است : پشت افراها ، سنجدها.و بیابان پیداست.سنگ ها پیدا نیست، گلچه ها پیدا نیست.سایه هایی از دور ، مثل تنهایی آب ، مثل آواز خدا پیداست.نیمه شب باید باشد.دب اکبر آن است : دو وجب بالاتر از بام.آسمان آبی نیست ، روز آبی بود.یاد من باشد فردا ، بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم.یاد من باشد فردا لب سلخ ، طرحی...
ادامه مطلب